تاريخ اوليه فراماسونري در ايران

 

در زمينه تاريخ اوليه فراماسونري در ايران و ارتباط آن با كانون‌هاي استعماري غرب تاكنون پژوهش جدي صورت نگرفته و همين امر به آشفته گويي در اين حوزه دامن زده است. در تاريخنگاري معاصر ايران پيشينه فعاليت فراماسونري به ميرزا ملكم خان محدود مي‌شود و وي به عنوان بنيانگذار و رهبر نخستين سازمان ماسوني ايران مطرح مي‌گردد. اين مسئله و بسياري از مسائل بغرنج ديگر عصر سپهسالار هنوز در هاله‌اي از ناشناختگي قرار دارد. از جمله، نقش مانكجي ليمجي هاتريا (1813-1890)، مأمور رزيدانت (مقيم) حكومت هند بريتانيا در ايران، و رابطه نزديك او با شاهزاده جلال‌الدين ميرزا (پسر پنجاه و هشتم فتحعلي شاه و نويسنده نامه خسروان و استاد اعظم فراموشخانه)، ميرزا يعقوب ارمني (پدر ميرزا ملكم خان) و برخي نخبگان دربار قجر و نقش فراماسونري هند در پيدايش فراماسونري در ايران هنوز مورد توجه محققان ايراني قرار نگرفته است. همچنان‌كه در زمينه نقش آقا محمد مهدي ارباب اصفهاني (نياي خاندان فروغي) و حاج محمد معين‌التجار بوشهري (نياي خاندان بوشهري) در پيدايش و گسترش كشت و تجارت ترياك در ايران و پيوند نزديك آنان با امپراتوري مالي ساسون، كه يكي از مهم‌ترين كانون‌هاي توطئه‌گر سياسي و مالي شرق در نيمه دوم سده نوزدهم و دهه‌هاي نخستين سده بيستم به ‏شمار مي ‏رود،[1] و فعل‏‏‌و‏انفعالات بسيار بغرنج و پنهان مالي و سياسي اين عصر هنوز پژوهش جدي صورت نگرفته است.

فقر تاريخنگاري معاصر ايران، فقدان تك‌نگاري ‏هاي علمي و مستند و اشاعه برخي فرضيات و اوهام در اين حوزه، كه طبعاً با سطحي‌نگري‌ها و پنداربافي‌ها نيز همراه است، نمي‌تواند توجيه مناسبي براي حذف صورت مسئله و انكار پايه‌هاي عيني اين فرضيات و باورهاي رايج باشد.

برخلاف آنچه گفته مي‌شود، پديده فراماسونري در اروپا و آمريكا هنوز نيز در هاله‌اي از ابهام و پوشيدگي قرار دارد. درباره لژهاي پايه ماسوني، كه اكثريت مطلق ماسون‏‌ها را در بر مي‌گيرد، سخن فراوان گفته شده، ولي توجه به محافل عالي ماسوني، جمع بسته نخبگان بلندپايه، نيز تنها از دهه 1980 آغاز شده است. در سال 1983 استفن نايت در كتاب جنجالي خود به اين محافل پنهان توجه نمود. او نوشت:

در انگلستان گروهي از نخبگان فراماسون وجود دارد كه گراند لژ متحده بر آنان نظارتي ندارد. اينان برادران موسوم به درجات عالي هستند كه حتي اكثريت فراماسون‏‌ها تصوري از وجود آنان ندارند. بيشتر ماسون‏‌ها تا سه درجه ارتقاء مي‌يابند و با نيل به مقام استادي تصور مي ‏كنند كه در بالاترين پله نردبان ماسوني ايستاده‌اند... بخش اعظم اين (استادان)، كه خيل كثير ماسون‏‏‌ها را تشكيل مي‌دهند، از وجود سي درجه بالاتر كاملاً بي‌خبرند؛ هيچگاه به اين مسير وارد نخواهند شد و هيچگاه حتي سخني درباره آن نخواهند شنيد.

استفن نايت سپس به شرح سازمان پنهان آئين اسكاتي كهن مي‌پردازد؛ شبكه‌اي به‌غايت پوشيده از نخبگان عالي‏مقام انگليسي كه در سراسر بريتانيا در درجات بالاي سي و يكم آن تنها 655 نفر عضويت دارند و تنها 75 نفر داراي درجه سي و سوم هستند. استفن نايت فاش كرد كه، برخلاف شبكه عادي فراماسونري، شوراي‌عالي درجه سي و سوم در كنترل نظاميان بلندپايه است. نظاميان عضو اين شورا عبارتند از فيلدمارشال لرد آلكساندر تونيس، كه در دوران جنگ دوّم جهاني فرماندهي نيروهاي بريتانيا در خاورميانه و مديترانه را به دست داشت، ژنرال سِر لئونارد اتكينسون، ژنرال سِر هارولد ويليامز و ژنرال سِر ادوارد والتهال. اين افراد قريب به دو دهه است كه در اين شورا حضور دارند و تا سال 1982 بزرگ فرمانرواي با اختيار، يعني عالي‌ترين مقام ماسوني درجه سي و سوم در انگلستان و رئيس شوراي‌عالي، ژنرال سِر هربرت رالف‌هون بود.[2]

اين كشف استفن نايت در فضايي صورت گرفت كه تنها تا سال 1926 قريب به 54000 عنوان كتاب و مقاله در زمينه فراماسونري نشر يافته بود و ادعا مي‌شد كه تمامي ابعاد فراماسونري آشكار و در دسترس همگان است؛ و به‌گفته يك مورخ ماسون «تنها راز فراماسونري اين است كه در آن هيچ رازي وجود ندارد.»

استفن نايت 18 ماه پس از انتشار اين كتاب جنجالي به شكلي نامتعارف در 33 سالگي درگذشت و اين امر شايعات گسترده‌اي را دال بر دخالت محافل عالي ماسوني در مرگ او بر سر زبآن‌ها انداخت.

آيا به راستي، چنان‌كه ادعا مي‌شود، توّهم توطئه ماسون ‏ها يك القاء ماركسيستي است؟

اگر از اين زاويه به كاوش در منابع ماركسيستي بپردازيم، برخلاف پيش‌فرض اوليه، توجه ماركسيست‌ها به پديده فراماسونري را اندك خواهيم يافت. نگارنده در ميان كتاب‏ هاي ناشرين شوروي سابق به زبان انگليسي، تنها يك اثر درباره فراماسونري مي شناسد كه آن نيز در دوران گورباچف، نه استالين يا برژنف، به چاپ رسيد. ممكن است كتاب ‏هاي ديگري نيز در اين زمينه منتشر شده باشد، ولي يقيناً معدود و انگشت‏ شمار است و قابل مقايسه با كتاب ‏ها و مقالات كثير منتشره در غرب درباره فراماسونري نيست. در كتاب فوق، هيچ اشاره‌اي به پژوهش ‏ها و انتشارات شوروي در اين زمينه ديده نمي‌شود و منابع همه غربي است. اتفاقاً لولي زامويسكي، نويسنده، اثر خود را تحت تأثير كتاب استفن نايت نگاشته است. به عبارت ديگر، انتشار اين اثر را بايد از پيامدهاي فضاي باز سياسي دوران گورباچف و متأثر از فرهنگ سياسي غرب دانست.

كتاب زامويسكي خواندني است. زامويسكي مي‌نويسد كه براي جلوگيري از انتشار تحقيق استفن نايت به او رشوه پيشنهاد شد و زماني كه نپذيرفت مورد تهديد قرار گرفت. ناشران قراردادهاي متعدد انتشار كتاب او را پس از امضا لغو مي‌كردند و زماني كه سرانجام كتاب منتشر شد در حجم وسيع خريداري و از دسترس عموم خارج گرديد.

همچنين، هيچ نوشته مفصلي از حزب توده (كتاب يا مقاله)، بجز يك مقاله كوتاه چهار صفحه‌اي از احسان طبري، كه در فضاي پس از انقلاب اسلامي ايران و بدون ذكر نام نويسنده منتشر شد، در زمينه فراماسونري نمي‌يابيم. نورالدين كيانوري، آخرين دبير اول حزب توده در ايران، در خاطرات خود مي‌نويسد:

 ما در بحث فراماسونري واقعاً وارد نشديم زيرا اطلاعاتمان در اين زمينه فوق‌العاده كم بود. اين جريان براي ما جريان ناشناخته و پيچيده‌اي بود. اين جريان بسيار مخفي بود... بنابراين، اگر ما درباره فراماسونري مطلبي ننوشته‌ايم علت فقط بي‌اطلاعي ما از اين جريان بود.[3]

مي‌دانيم كه رژيم‌هاي كمونيستي و فاشيسم هيتلري فعاليت‌هاي ماسوني را ممنوع کردند. طبيعي است آن نظام‌هاي سياسي كه فعاليت احزاب آشكار را برنمي‌تابند به طريق اولي به سازماني پنهاني و رازآميز، كه اتهام وابستگي آن به كانون‌هاي عالي دنياي سرمايه‌داري غرب بر سر زبآن‌هاست، اجازه فعاليت ندهند. آيا اين امر مي‌تواند توجيهي باشد براين‌كه هر معتقد به "توطئه ماسوني"، درست يا نادرست، واقعي يا وَهم‌آلود، يا حتي هر مخالف فراماسونري را «فاشيست» و از زمره كساني بخوانيم كه «هوس قدرت و سلطه دارند و ديگران را فرمانبردار خود مي‌خواهند و معتقدند كه آدميان از خود حرف و شعور ندارند و كاره‌اي نيستند يا كاره‌اي نبايد باشند»؛ و بالاتر از آن هرگونه توجه پژوهشي به اين حوزه را «پارانوئيك» و «غيرعلمي» و حتي «دسيسه دستگاه‏ هاي امنيتي» بدانيم؟!

خاستگاه اوّلين جنبش‌هاي ضد ماسوني نه روسيه و نه سرزمين‌هاي اسلامي بلكه اروپاي غربي، به‌ويژه ايتاليا و فرانسه، و ايالات متحده آمريكا بود يعني سرزمين‌هايي كه براي نخستين بار اقتدار و سلطه ماسون‌ها را تجربه و لمس كردند. از درون اين جنبش‌ها بود كه نوشتار ضد ماسوني مفصلي زاده شد و بعدها به دستمايه فكري و منبع الهام در سراسر جهان بدل گرديد. اگر توهّمي نيز رواج داده شد باز از درون همين موج ضد ماسوني دنياي غرب بود كه نيرومندترين آن در ايالات متحده آمريكا رخ داد.

در ايالات متحده آمريكا جنبش ضد ماسون مقارن با دوران رياست‌جمهوري اندريو جكسون آغاز شد. جكسون فراماسون بود و در 7 اكتبر 1822 به‌عنوان استاد اعظم گراندلژ تنسي برگزيده شد. مخالفان سيطره فراماسون‏ ها بر سياست ايالات متحده، به تأسيس "انجمن ضد ماسون"[4] دست زدند كه سپس به "حزب ضد ماسون"[5] تغيير نام يافت. ضد ماسون‏ ها در تبليغات خويش مدعي بودند كه سرزمين آمريكا آماج «توطئه عظيم ماسوني براي براندازي قانون» قرار گرفته و اشراف از طريق سازمان فراماسونري سلطه خود را بر تمامي احزاب سياسي كشور برقرار كرده ‏اند. اين جنبش مقارن با اوجگيري تكاپوي كليساي رم عليه فراماسونري است. در فاصله حدود يك دهه سه پاپ به صدور اعلاميه ‏هاي شديد عليه فراماسونري دست زدند: پيوس هشتم (13 سپتامبر 1821)، لئو دوازدهم (13 مارس 1825) و گرگوري شانزدهم (15 اوت 1832). نيروي محركه جنبش ضد ماسون آمريكا گروهي از كشيشان بودند كه به ‏رغم تعلق به مذهب پروتستان در احساسات ضد ماسوني با كليساي كاتوليك اشتراك نظر داشتند و برخي از آنان، چون ديويد برنارد، از فرقه باپتيست، زماني خود ماسون بودند. بريا هاتچكيس، از سران كليساي پرسبيترين نيويورك، در رساله‌هاي خود، مانند پيامي به تمامي ماسون‏‌هاي شرافتمند، «جنگ ماسون‌ها عليه دين» را مورد پرسش قرار مي ‏داد و نقش مهمي در انگيزش احساسات ديني عليه فراماسونري داشت.

حزب ضد ماسون در سال 1830 فرانسيس گرانگر را به‌عنوان نامزد خود در انتخابات فرمانداري نيويورك معرفي كرد. گرانگر 120 هزار رأي به‌دست آورد ولي شكست خورد. او در انتخابات سال 1832 نيز ناكام ماند ولي آراء وي به 156 هزار رأي رسيد. در اين سال حزب ضد ماسون ويليام ورت را، در برابر اندريو جكسون و هنري كلاي، به‌عنوان نامزد خويش در انتخابات رياست ‏جمهوري معرفي كرد. هنري كلاي، نامزد حزب جمهوريخواه ملي، نيز چون رقيب دمكراتش ماسون بود و "استاد اعظم پيشين" گراندلژ كنتاكي. حزب ضد ماسون در اين انتخابات شكست خورد ولي موفق شد دو نماينده را، ويليام سيوارد و ميلارد فيلمور، به مجمع قانونگذاري نيويورك وارد كند؛ و در سال 1835 موفق شد جوزف ريتنر را به فرمانداري پنسيلوانيا برساند. در انتخابات رياست ‏جمهوري سال 1836 نيز نامزد مورد حمايت حزب ضد ماسون، ژنرال ويليام هنري هاريسون از حزب ويگ، شكست خورد. اين پايان كار حزب ضد ماسون است. تخمين زده مي ‏شود كه اين حزب در اوج اقتدارش حدود 340 هزار رأي در سراسر ايالات متحده داشت.[6]

طبق آيين كهن اسكاتلندي سير ماسون داراي 33 پايه است كه از پايه نخست (كارآموزي) آغاز ميشود . ماسون سپس به درجه (كارياري)سير داده مي شود . و پس از آن به درجه سوم (استادي) مي رسد . ماسون هايي كه به اين سه پايه تعلق دارند خيل عظيم ماسون ها را تشكيل مي دهند . ولي سير ماسوني در پايه استادي متوقف نيست و اين تنها مدخلي است براي اتقاء در هرمي كه به اوج يعني پايه 33 و مقام (بزرگ بازرس كل) منتهي ميشود . اين بخش از تشكيلات ماسوني كه متكفل سير ماسون از درجه 4 به درجه 33 است ناشناخته ترين آن است و هدايت آن ديگر با گراندلژ ها نيست بلكه با (شوراي طريقت)ماسوني است.

پي نوشت ها :

1.       ساسون ها ، سپهسالار و ترياك ايران ، مطالعات سياسي،كتاب اول،پاييز 1370 ،صص 125 الي 139

2.       Stephen Knight_The Brotherhood_London:Grafton-1985-pp.38-45

3.       خاطرات نورالدين كيانوري ، تهران انتشارات اطلاعات 1371- ص 415

4.       Anti-Masonic Society

5.       Anti-Masonic Party

1.       ۶.عبد ا... شهبازي،زرسالاران،جلد 3 ، صص 174-176

منبع : www.shahbazi.org