((نوسازي ژاپن و تجددخواهي ايراني))

 

 

 

 

 الف: طرح مسأله           

دو كشور ايران و ژاپن تقريباً همزمان يعني اواسط قرن نوزدهم فراگرد نوسازي و نوگرايي را آغاز كردند. از نظر شرايط تاريخي، قرن نوزدهم قرني است كه در آن تفوق اروپا (خصوصاً انگليس) بر جهان از سويي با رشد سرمايه‌داري و صنعتي شدن جهان غرب و از سوي ديگر با مستعمره شدن كشورهاي آسيايي و آفريقايي مشخص مي‌شود.(1)

فرآيند نوسازي در ژاپن در ابتداي دوره «ميجي» (1868) همراه با اصطلاحات فرهنگي و اجتماعي آغاز شد و دروازه كشور را به سوي تأثيرات دنياي خارجي به خصوص كشورهاي غربي گشود. پيش از عصر ميجي يعني در دوران انزواي دويست و پنجاه ساله توكوگاوا تنها كشوري كه با ژاپن ارتباط داشت، امپراتوري چين بود. در واقع مؤسس سلسله توكوگاوا يعني «اياسو» يك نظام سياسي متمركز ايجاد نمود كه تحت تأثير تعليمات فيلسوف چيني «چوهسي» قرار داشت. «اياسو» با اتحاد فئودال‌هاي قدرتمندي كه هر يك بر ناحيه‌اي از ژاپن تسلط داشتند، سعي نمود تا ايشان را تحت كنترل حكومت مركزي درآورد.

خاندان توكوگاوا همچنين از موقعيت تقديس يافته امپراتور بهره گرفت تا كنترل امپراتور را بر اداره كشور به حداقل برساند. بايد توجه داشت در همه افسانه‌هاي ژاپني، دارنده تخت و تاج با اين توجيه كه از نسل الهه خورشيد است، مورد تقديس قرار گرفته و اين تقديس به وي نوعي معصوميت بخشيده بود. لذا براي برخورداري از اين تقديس، بهتر بود كه امپراتور از لحاظ سياسي خنثي باشد و در اداره امور دنيوي دخالتي نكند. به اين ترتيب از قرن شانزدهم تا اواخر قرن نوزدهم، ژاپن وارد انزواي طولاني خود شد و به جز قيام‌هاي محلي دهقانان، به مدت دو قرن و نيم در صلح داخلي و خارجي زيست. اين نظام نسبتاً متمركز و ايستا در نتيجه اجراي سه سياست عمده تحقق يافت: اولاً اجراي سياست انزوا كه تقريباً هر گونه ارتباط فرهنگي را با كشورهاي جهان به جز چين منع مي‌نمود.

ثانياً حكومت «توكوگاوا»، اطاعت فئودال‌هاي بزرگ را از طريق نوعي سيستم گروگانگيري تضمين مي‌نمود. يعني، در حالي كه ايشان مرتباً براي رتق و فتق امور ناحيه تحت تملك خويش در حال مسافرت بودند، همسران و فرزندان ايشان در پايتخت باقي مي‌ماندند.

ثالثاً با حفظ يك نظام طبقاتي شبه كاستي، از طرفي وفاداري و اطاعت اقشار پايين تضمين مي‌شد و از سوي ديگر هر طبقه، امتيازات و جايگاه ويژه خود را داشت. براساس اين نظام طبقاتي، حكومت «توكوگاوا» براي توده مردم، همچون طبقه «سامورايي» (جنگجويان) قواعد دقيقي را در مورد محل سكونت، نوع لباس و سوابق اجتماعي‌شان تعيين نموده بود. جايگاه سامورائي‌ها يا طبقه جنگاوران در اين نظام سلسله مراتبي ويژه بود. به طوري كه از كارگران در اراضي منع شده و به تدريج در شهرهاي قلعه مانندي ساكن شدند.

 البته برخلاف تصميم حاكمان «توكوگاوا» مبني بر حفظ يك جامعه موروثي و ايستا دگرگوني‌هاي بسيار مهمي در جامعه ژاپن رخ داد. مهم‌ترين اين تغييرات رشد شهرنشيني و تجارت داخلي بود. به طوري كه مورخين معتقدند با رشد يك طبقه بازرگان توانمند پايه‌هاي قدرت فئودالي حكومت «توكوگاوا» فرو ريخت. در اين ميان اعزام ژنرال «پري» آمريكايي به ژاپن كه خواستار بازگشايي درهاي ژاپن به سوي تجارت با خارجيان بود، نيز پايه‌هاي نظام كهن سياسي را تضعيف نمود.

به هر حال انقلاب «ميجي» با طرح دو شعار عمده «اعاده حكومت به امپراتور» و «مقابله با نفوذ خارجيان» به رهبري قبايل فئودال مخالف، تحقق يافت. با پيروزي اين فئودال‌ها، ژاپن وارد مرحله جديدي در تاريخ خود شد كه طي آن رهبران ميجي به طور آشكار به اجراي اصلاحات اقتصادي ـ اجتماعي دست زدند. از طرف ديگر رويارويي اين قبايل انقلابي با نيروهاي خارجي، ايشان را متوجه ضعف سيستم‌ دفاعي و نظامي خود و برتري چشمگير كشورهاي غربي در زمينه تكنولوژي نظام مي‌نمود. لذا اولين اصلاحات نخبگان «ميجي» در زمينه تقويت ارتش و ابزار مدرن دفاعي جهت‌گيري شد.

در ايران نيز تقريباً همزمان با دوره «ميجي» يعني در زمان حكومت قاجاريه خصوصاً صدارت قائم مقام و اميركبير شاهد اصلاحات اقتصادي، اجتماعي هستيم كه جهت نوسازي كشور را دنبال مي‌نمود. بايد توجه داشت كه حكومت قاجار نيز يك نظام سياسي نسبتاً متمركز بود كه سعي داشت همچون حاكمان سلسله قبلي (صفويان) از طريق نزديكي با علماي اسلام، مشروعيت سياسي خود را حفظ نمايد. به علاوه اتحاد قبايل فئودال در ايران نيز همچون ژاپن از طريق اعمال يك نوع سياست گروگانگيري تقويت مي‌شد. به طوري كه همسران و فرزندان سران قبايل قدرتمند، هميشه در مواقع بحراني به صورت گروگان در دربار و مركزي باقي مي‌ماندند.

از طرف ديگر ارتباط ايران با ساير كشورها خصوصاً غرب در عصر قاجار، به حد اعلاي خود رسيد. اما اين ارتباط ضمن اينكه مزايايي براي ايران داشت، داراي معايبي نيز بود. به طوري كه موقعيت استراتژيك ايران و قرار گرفتنش بر سر راه هند (پل ميان غرب و شرق) درگيري‌هاي چندي را ميان كشورهاي قدرتمند اروپايي و همچنين ميان ايران و اين كشورها، موجب گرديد. بايد توجه داشت تحقق جنگ ايران و روسيه بيانگر اين معناست كه حكومت ايران از لحاظ نظامي و سياسي آنچنان قدرتمند است كه مي‌تواند در مقابل روسيه بايستد. به عبارت ديگر تقابل ايران در برابر روسيه خودبه‌خود به معناي وجهه قدرتمند بين‌المللي ايران است. به اين ترتيب شكست ايران از روسيه به منزله زنگ خطري بود كه نشان دهنده موقعيت نظامي ضعيف‌تر ايران در مقابل كشورهاي غربي بود. در واقع اگر در ژاپن ورود ژنرال «پري» و ساير خارجيان، رهبران سياسي را متوجه عقب‌ماندگي خود نمود، در ايران شكست از روسيه اين نقش را ايفا كرد. از اين دوره به بعد است كه به تدريج شاهد اجراي اصلاحاتي همچون، تقويت ارتش، راه‌اندازي مدرسه، تقويت صنايع داخلي و … توسط نخبگان سياسي هستيم.

به هر حال در فرآيند نوسازي ژاپن و ايران از نظر تاريخي توجه به دو محور مشترك ضروري است: هر دو كشور در برابر تكنولوژي پيشرفته نظامي كشورهاي غربي متوجه عقب‌ماندگي‌هاي فني و نظامي خود شدند و در هر دو كشور نخبگان سياسي اولين گام‌ها را در جهت تقويت بنيادهاي نظامي و دفاعي خود برداشتند. جهت بعدي اصلاحات نخبگان در هر دو كشور، عمدتاً متوجه تحول و عقلائي نمودن نهادهاي سنتي جامعه بود. با نگاهي به اصلاحات مشترك در ايران و ژاپن مي‌توان دريافت كه جهت‌گيري نخبگان در نوسازي كشور بر تحول سه نهاد عمده يعني سياست، اقتصاد و آموزش استوار است. اين اصلاحات مشترك عبارتند از: تقويت صنايع و رونق تجارت خارجي، راه‌اندازي مدارس مدرن و گسترش آموزش همگاني، اصلاح نظام اداري دولتي و اتكا به ضوابط و قوانين به جاي اقتدار سنتي، تأسيس پارلمان مردمي، راه‌اندازي راه آهن و گمرك و پست، اعزام محصلين به خارج از كشور، استخدام مستشاران خارجي و…

به اين ترتيب چنانكه از اين اصلاحات استنباط مي‌شود اين مقاله قصد دارد نشان دهد چگونه نخبگان دو كشور در جهت نوسازي قدم برداشتند و چه ايده‌ها و ارزش‌هاي را ملاك عمل خويش قرار دادند.

به علاوه بايد ديد كه چگونه ايده‌هاي نو و خارجي با ارزش‌هاي فرهنگ بومي و سنتي در انديشه‌ي نخبگان تركيب يافته‌اند و حاصل تلفيق اين دو چه بوده است؟

 ب: حوزه‌هاي فرهنگي خارجي مؤثر در شكل‌گيري ديدگاه‌هاي نخبگان در ايران

برخلاف ژاپن كه به دليل انزواي چندين ساله، تقريباً از هر نوع تماسي با فرهنگ غرب به دور مانده بود، در ايران به دلايل مختلفي آشنايي با دنياي خارجي و حتي بهره‌گيري از فرهنگ مادي غرب به سال‌ها پيش از دوران مورد بررسي ما برمي‌گردد.

اما در دوران قاجاريه و آستانه انقلاب مشروطه ايران، به طور كل سه حوزه فرهنگي خارجي بر نگرش گروه‌هاي روشنفكري تأثيرگذاشتند:

1ـ حوزه‌ي ليبراليزم اروپايي:

عمده‌ترين ايده‌ي مشروطه اروپايي، اعتقاد به برابري انسان‌ها در مقابل قانون بود. ويژگي ديگر مشروطيت اروپايي، طرح مسأله جدايي دين از سياست بود. اين وجه از مشروطيت‌ها رد پايي از طرفي با پيشرفت علوم و فنون و از سويي توسط جنبش اصلاح ديني تقويت مي‌شد. نفي اعمال زور در عرصه ديانت و حمله به امتيازات خادمان كليسا و برابري حقوق روحاني و غيرروحاني حاصل جنبش ديني فوق بود.

به هر حال بايد توجه داشت كه مشروطيت ايران و خصوصاً گروهي از روشنفكران بيش از هر چيز از مشخصه‌هاي فوق متأثر شدند و نفي حكومت استبدادي و جدايي دين از سياست تحت تأثير همين حوزه‌ در راهيابي ارزشي ايشان نمايان شد.

 

2ـ حوزه روسيه:

وضعيت فرهنگي روسيه و نگرش‌هاي سياسي ايشان بر نهضت مشروطه ايران بي‌تأثير نبود. اولين گروه انقلابي روس‌ها يعني «دكابريست‌ها» تحت تأثير انقلاب فرانسه، خواستار حكومت قانون شدند. انديشه‌هاي سوسيال دموكراسي حوزه فرهنگي روسيه از طريق قفقاز و باكو وارد ايران شد و در جريان مشروطه به صورت تندروي‌هايي ظاهر شد.

 

3ـ حوزه عثماني

در اين حوزه انديشه غالب، انديشه‌ي «اتحاد اسلام» بود. نبايد فراموش كرد كه در اين دوره عثماني چه از نظر ارزش و چه از نظر سياسي رودرروي غرب قرار گرفته بود. در سال 1878 حكومت مشروطه در عثماني برقرار شد ولي سلطان عبدالحميد آن را معلق ساخت. به جاي آن از نهضت پان اسلاميزم و مقابله جهان اسلام با غرب حمايت كرد. دعوت از سيدجمال الدين اسدآبادي به منظور تحقق همين اتحاد انجام گرفت. وي در واقع خواهان اتحاد ملل مسلمان بود.

 ج: اعزام دانشجو به خارج

در زمان فتحعلي‌شاه و محمد شاه به تدريج پاي محصلين ايران به اروپا باز و به موازات توسعه روابط ايران با اروپا اين امر جدي‌تر دنبال شد. بعدها در دوران عباس ميرزا، امير كبير و همچنين پس از تصويب قانون اعزام محصل به خارج در سال 1911 نيز عده‌اي به خارج اعزام شدند. اگرچه از وجود اين افراد پس از بازگشت به ميهن در تصدي پست‌هاي مهم اقتصادي و سياسي، استفاده چنداني نشد، اما بسياري از ايشان پيشگام يا دنباله‌رو نهضت مشروطه بودند.

در كنار اين دسته، اولين نسل مترجم ايراني در دارالفنون تربيت شدند. ترجمه آثار تاريخي فرانسه، روسيه و انگليس از عمده‌ترين اقدامات اين مترجمان بود. بيش از اين دوران نيز نهضت ترجمه در ايران پاي گرفته بود. كتب علمي متعددي در زمان عباس ميرزا ترجمه شده بودند. اما به طور كلي نهضت ترجمه و ادبيات ايران در آستانه مشروطه رنگ اعتقادي به خود گرفت. اين ادبيات بيش از هر چيز جنبه سياسي داشت و همچنين راه اصلاح و ترقي را دنبال مي‌كرد.

مفاهيمي كه در ادبيات اين دوران بيش از هر چيز تكرار مي‌شد، مفاهيمي همچون «وطن» «آزادي» «قانون» ‏«فرهنگ نو و تعليم و تربيت جديد» «تمجيد از علوم جديد» «برابري زنان و مردان» «نقادي اصول اخلاقي كهن» و «مبارزه با خرافات مذهبي» بود.

به علاوه در خلال مبارزات مشروطه‌طلبي، ادبيات ايران به صورت يك ادبيات سياسي و پرخاشگر خصوصاً در قالب روزنامه و مجلاتي درآمد كه در كانون‌هاي خارج از كشور به چاپ مي‌رسيد. اين ادبيات در واقع علمدار واقعي روزنامه‌نگاري نوين شدند.

به اين ترتيب تحت تأثير عوامل فوق و همچنين شرايط اجتماعي و فرهنگي حاكم دو كشور مي‌توان به 4 گروه از نخبگان در زمان مشروطه اشاره كرد.

گروه اول را مي‌توان نخبگان تجددطلب ناميد كه بيش از هر گروه ديگري از دموكراسي سياسي اروپايي متأثر بود. دگرگوني‌هاي فرهنگي اين دوران تحت تأثير نگرش ايشان به صورت زير نمايان مي‌شود:

ـ ترقي و تربيت ملت از طريق ايجاد مدارس جديد و رايگان و نشر علوم عقلي و تجربي.

ـ ترقي و گسترش روزنامه‌نگاري به طوري كه مي‌توان پيدايش افكار عمومي در ايران را به تلاش اين گروه نسبت داد.

ـ اصلاح وضع حكومت و تأسيس دولت منظم بر پايه قوانين بين‌المللي پيشرفته و جدايي حوزه‌ي دين از سياست.

به نظر مي‌رسد در ديدگاه اين عده «اخذ تمدن غربي» در چهارچوب اصلاحات سياسي امكان‌پذير است و در واقع توجه اندكي بر پايه‌ريزي و تحقق بنيان‌هاي علمي تمدن غرب دارند.

گروه ديگر را مي‌توان اعتدال‌گرايان ناميد كه پيش از هر گروه ديگري مروج انديشه‌هاي اسلامي بودند و خواهان برقرار كردن پلي ميان دموكراسي سياسي غربي و اصول شريعت اسلامي بودند. در انتقاد به گروه اول معتقدند كه حواس ايشان فقط معطوف به اخذ تمدن غربي است، در حالي كه شخص متمدن قانون‌خواه نمي‌تواند بي‌عقيده باشد. همچنين به نظر ايشان شعارهاي حقوق سياسي اخذ شده از غرب كه از سوي گروه تجددطلب تبليغ مي‌شود را مي‌توان در اصول شريعت اسلامي نيز يافت.

گروه سوم نخبگان اين دوره را مي‌توان گروه آرمانگراي اسلامي ناميد. نگرش اين عده با اصل اوليه اتحاد جهاني مسلمين مطرح مي‌شود كه در ضمن مخالف هر نوع استثمار و مروج اصل تساوي ميان انسان‌هاست. اين عده همچنين نسبت به اخذ بنيان‌هاي تمدن جديد، ديد مثبتي دارند. اما بايد توجه داشت كه نهضت پان اسلاميزم با طرح شعار اتحاد جهان مسلمين در واقع با مقابله با هر نوع ملي‌گرايي قرار مي‌گرفت و دعوي ايشان مبني بر اتحاد مسلمين بر عليه نظام استعماري با توجه به شرايط تاريخي بسيار آرماني و غيرواقعي مي‌نمود.

گروه آخر يعني نخبگان سنت‌گرا در واقع گروه قدرتمند و بانفوذي است كه اساساً با هر نوع نوسازي مخالف است و با هر نوع فلسفه، مبتني بر دموكراسي معارضه دارد. دانش جديد از سوي سنت‌گرايان خرد مي‌شود زيرا معتقدات سنتي مردم را به خطر مي‌اندازد و در منطق احكام شرعي، چون و چرا مي‌آورد كه اين خود مايه‌ي آشوب است. بنابراين از نقطه نظر اين عده هر آنچه غربي است اعم از دانش جديد، آزادي‌خواهي، نظام مساوات طلب، مردود است. اگر كسي تصور كند كه شرايط زمانه باعث تغيير برخي از مواد قانون الهي يا مكمل آن است، از عقايد اسلامي خارج است.