اسلام و غرب
اسلام و غرب، برخورد تمدنها، رويارويى مذاهب؟
من عنوان سخنرانى خود را "اسلام و غرب، برخورد تمدنها؟" با علامتسؤال در آخر آن انتخاب كردهام. به منظور توضيح علت اين انتخاب، مايلم دو نمونه از تجارب خود را در اوايل دهه 1990 بيان كنم.
سفير جمهورى اسلامى ايران در بوداپست در فوريه 1992 از من جهتسفر به تهران و شركت در كنفرانسى تحت عنوان "نهمين كنفرانس انديشه اسلامى" دعوت نمود. اين كنفرانس توسط سازمان تبليغات اسلامى ترتيب داده شده بود. در بين شركتكنندگان افرادى از تئوريسينهاى برجسته و مطرح شيعه كه عمدتا از لبنان و ايران بودند، حضور داشتند. (حجتالاسلام) احمد خمينى فرزند آيت الله امامخمينى (ره)، شيخ فضلالله، رهبر معنوى حزبالله لبنان و تعدادى افراد ديگر نيز در ميان حاضرين بودند. تقريبا كليه شركتكنندگان و سخنرانان به شدت به غرب، استكبار و فساد غرب حمله نموده، خواهان نوعى جنگ عليه سمبل درجه يك امپرياليسم جهان، آمريكا، بودند. آيتالله سيدعلى خامنهاى، رهبر انقلاب اسلامى، با تحليل اوضاع جهان در دهه 90، سقوط كمونيسم و شوروى سابق را بوجودآورنده زمينه مناسبى براى پيروزى و فراگيرى جهانى اسلام ناميد; چرا كه برخلاف مدل زندگى غربى، تنها اسلام عرضهكننده حيات واقعى در اين جهان بغرنج و پيچيده بوده است و به عبارت مشخصتر، به گفته ايشان، تنها انقلاب اسلامى و نهضت اسلامى است كه چنين ويژگيهايى را دارا مىباشد.
يك سال بعد، در فوريه 1993، من در يك كنفرانس بينالمللى ديگر كه در لوگزامبورگ و تحت عنوان "نظام بينالمللى پس از سقوط نظم شرق و غرب" تشكيل گرديد، شركت كردم. در بين شركتكنندگان و دانشمندان و محققين از غرب و جهان سوم، سخنرانى "پرفسور ساموئل هانتينگتون"، استاد دانشگاه هاروارد، توجه بسيار زيادى را به خود معطوف نمود.
اين سخنان تحت عنوان "برخورد تمدنها" ايراد گرديد. مايلم در اينجا بعضى جملات و مطالب اين سخنرانى را كه در مجموعهاى گردآورى شده و بعدا در شماره تابستانى مجله سياستخارجى در سالهاى 1993 و 1996 با عنوان "برخورد تمدنها و ملاحظاتى پيرامون نظم جهانى" چاپ گرديد، مطرح نمايم. "اين مطلب نه يك پيشبينى، بلكه يك فرضيه مىباشد. مساله نيز اين است: عامل بنيادى درگيريها و اغتشاشات در دنياى جديد، چه خواهد بود؟ فرضيه من اين است كه اين تهديد و اغتشاشات در درجه نخست، ايدئولوژى و يا اقتصاد نيست. بزرگترين مرزبندى و تقسيمها در بين بشريت و منبع غالب همه اغتشاشات، فرهنگ خواهد بود ... برخورد تمدنها سياست جهانى را احاطه خواهد كرد. در آينده خطوط اختلاف (گسل) و شكاف، (FAULT) در بين تمدنها، به عنوان جبههها و مرزهاى درگيرى خواهند بود. اغتشاش در خطوط گسل بين تمدنهاى غربى و اسلامى، به مدت 1300 سال ادامه داشته است. احتمال كاهش درگيريها و اغتشاشات بين غرب و اسلام در آينده كه قرنها ادامه داشته است، زياد نيست و حتى مىتواند بيشتر از گذشته نيز كينهتوزانهتر گردد".
"برخورد تمدنها" اصطلاح و عنوانى بود كه توسط ساموئل هانتينگتون داراى شهرت جهانى گرديد. با اين حال، ساموئل هانتينگتون نخستين دانشمندى نبود كه اصطلاح فوق را بكار برد، بلكه پرفسور برنارد لوئيس كه شايد بتوان او را به عنوان يكى از معروفترين مستشرقين عالم ناميد، براى اولين بار، اين مطلب را مورد ملاحظه قرار داد. وى طى سخنانى در سال 1990 كه بعدا با اصلاحاتى تحت عنوان "ريشههاى خشم و غضب مسلمانان" (2) در ماهنامه آتلانتيك چاپ گرديد، اصطلاح "برخورد تمدنها" بدون علامتسؤال در آخر، آن را به عنوان يكى از بخشهاى مقاله ارائه نمود كه به شكل گستردهاى نيز در جهان انعكاس يافت. به علاوه، تاثير بسيار چشمگيرى نيز بر تلقى غرب نسبتبه اسلام معاصر داشته است. لوئيس تصور منظره يك اغتشاش محتملالوقوع بين اسلام و غرب را به عنوان گامى ديگر از اين رويارويى تاريخى (اگرنه غيرقابل اجتناب) تقويت نمود: "مبارزه بين اسلام و غرب براى مدت 14 قرن ادامه داشته است. اين مبارزه به شكل ابعاد طولانى از حملات و ضدحملهها، جهادها و جنگهاى صليبى و پيروزى و شكستها ادامه داشته است.
امروزه، بخش عمدهاى از جهان اسلام به نحوى فزاينده و خشونتبار، از غرب منزجر شده است، آمريكا ناگهان به صورت دشمن عمده و اصلى و تجسم شيطان، مخالف سرسخت همه چيزهاى خوب، بويژه براى مسلمانان و اسلام درآمده است.
اين موضوع كه كمتر از برخود تمدنها نيست، شايد عكسالعمل غيرعاقلانه ولى به طور قطع، تاريخى نوعى رقابت قديمى عليه ميراث يهودى مسيحى و به علاوه حضور غيردينى، سكولاريزم و توسعه جهانى هردو اين پديدهها باشد. ذكر اين نكته نيز حائز اهميتبسيار است كه ما به نوبه خود، نهتنها نبايد در ورود به يك مبارزه تاريخى تحريك شويم، بلكه عكسالعمل غيرعاقلانه عليه رقيب نيز نشان ندهيم.
دردهه 90، اسلام، مجددا كانون توجه جهانى گرديده است. اين توجه و عنايتشديد به اسلام نيز با ويژگيهاى توام با اغراق و خصومت عرضه گرديد. اصطلاح "تهديد اسلامى" واژهاى بود كه به شكل گسترده در مطبوعات غرب و رسانههاى گروهى و همچنين از جانب سياستمداران شناخته شده، مورد استفاده قرار گرفت. ويلى كلاوس، دبير كل سابق ناتو، از اسلام به عنوان كمونيسم جديد و يكى از بزرگترين تهديدهاى غرب كه هركجا كمونيسم از بين رفت، جاى آن را گرفت، ياد كرد.
اين تفسير و تصور توسط روزنامهنگاران و از طريق درج مطالب در مطبوعات، شكل هيجانانگيزترى به خود گرفت. اصطلاح بنيادگرايى كه به طور مرتب و عمده مورد بهرهبردارى قرار مىگيرد، كلمهاى است كه تقريبا در همه جا به طور اتوماتيك، با اسلام توام گرديده است. در نتيجه، خوانندگان عادى به اين نتيجه مىرسند كه اسلام و بنيادگرايى ذاتا يك چيز مىباشند. بنابراين، اسلام به يك جنبه قوانينى كه به طور عمده با واقعيتهاى منفى نظير خشونت، واپسگرايى، بازگشتبه گذشته و تهديدى عليه همه چيزهاى خوب توام است، تبديل مىگردد. اصطلاحاتى همچون بنيادگرايى، راديكاليسم يا افراطگرايى، كلماتى نيستند كه به طور دقيق تعريف شده باشند. اين واژهها مىتوانند با مفاهيم متفاوتى قابل انعطاف باشند; چرا كه يا معانى مشخص و دقيقى ندارند يا بيانگر رفتار و طرز برخورد بعضى گروههاى متعصب مىباشند. اينگونه اسلام كه تهديدى عليه ما و طريقه زندگى ما است، دشمن ما محسوب مىشود و در نتيجه، مىبايستى عليه آن بجنگيم يا حداقل از خود در مقابل حملات اسلام دفاع كنيم.
بسيارى از باصطلاح متخصصان و كارشناسان، بر پايه مناقشات تاريخى بين اسلام و مسيحيت، در صدد يافتن زمينههاى جنگ مذهبى مىباشند.
در اينجا مىخواهم بعضى عناوين را از مطبوعات غربى بيان نمايم: عناوينى نظير "جنگ سرد جديد با اسلام"، "بحران صليبى جديد: انتفاضه جهانى"، "اسلام درنگاه غرب: جنگ صليبى اشتباه؟" و ... مطبوعات مجارستان نيز از اين روند مستثنا نبودهاند. در اينجا، مايلم به مقالهاى كه در شماره اول دسامبر 97 روزنامه نپسابادشاگ (3) تحت عنوان "اپيدمى بنيادگرايى اسلامى" و به قلم يك نويسنده مصرى به نام دكتر رشوان محمد چاپ گرديده است، اشاره نمايم. اين مقاله نمونهاى عالى از چگونگى گمراه نمودن خوانندگان داراى اطلاعات ناصحيح به طريقه شبه علمى و توسط يك كارشناس (كه يك مصرى است) مىباشد و بدين طريق، يك تصوير كاملا اشتباه و غلط و ديدگاهى غيرواقعى از اسلام را با هدف ايجاد وحشت نسبتبه تهديد اسلام ترسيم نمود. در اينجا، به بعضى از جملات اين مقاله اشاره مىكنم: نويسنده، مقاله خود را با طرح چند سؤال آغاز مىكند:
چرا تروريسم اسلامى خود را در هيات چنين اشكالى ارائه مىنمايد؟ چرا خشونت و خصومت آن در وهله اول، متوجه مسيحيت اروپايى است؟ آيا بنيادگرايان، قربانيان خود را به دليل خارجى و غريبه بودن و يا به دليل مسيحيت، مىكشند؟ نويسنده، پاسخ صحيح را مربوط به ماهيت و جوهره دين اسلام ذكر مىكند: "دين اسلام با فقدان اغماض و گفتوگو، هميشه بار سوءظن و عدم اعتماد و خصومت عليه مذاهب ديگر را به همراه داشته است.
در بسيارى نقاط در قرآن مفاهيم غيرقابل انكارى از "آنتىسميتيسم" را مىتوان پيدا نمود. به گفته قرآن، يهوديان دشمن شماره يك مسلمانان مىباشند. دين اسلام همانند مسيحيت كه مبلغين مسيحيت را به رسميت مىشناسد، نيست و تنها جهاد و جنگ مقدس را مىشناسد. خصومت در دنياى اسلام عموما عليه خارجيان و غريبهها و به طور اخص متوجه مسيحيت است. چنانچه تصور كنيم مسائل اقتصادى عامل اصلى گسترش و اشاعه تروريسم به مثابه شعلههاى آتش مىباشد، اشتباه است. دليل و عامل اصلى نيز در جوهره و نهاد اوليه و فطرت اسلام و چيزهايى از اين قبيل نهفته است.
من نتوانستم خود را از پاسخگويى به اين مقاله معاف كنم و در 5 ژانويه 1998، طى مقالهاى در همان روزنامه با عنوان "ديو جديد در افق؟" (4) پاسخ دادم. آيا واقعا اسلام به معنى تهديد عليه غرب و تمدن غربى است؟ چرا اسلام در دهه 1990 به منزله دشمن اصلى غرب مطرح گرديد؟ آيا هيچ گونه درگيرى خصومتوار بين اسلام و غرب، بين دو تمدن و بين اسلام و مسيحيت و مابين دو مذهب وجود دارد؟ چه كسى از چه كسى بايد بترسد؟ اينها سؤالات مهمى هستند كه بايد پاسخ داده شوند.
البته تحريكات و حوادث مشكلآفرين بسيارى توسط مسلمين طى دهههاى گذشته وجود داشته است. در الجزاير، اسلامگرايان برنده انتخابات شهرداريها گرديده، ولى توسط ارتش از بدستگيرى قدرت محروم گرديدند. الجزاير در يك جنگ داخلى تمام عيار قرار دارد كه طى آن شبهنظاميان با گروههاى نظامى در حال نبرد هستند و طى آن هزاران روشنفكر، روزنامهنگار و ساير غيرنظاميان كشته شدهاند. سودان در حال حاضر توسط يك حزب اسلامى اداره مىشود.
مايلم به دليل اينكه مركز ثقل و كانون فعاليتها و تحقيقات علمى من مربوط به نظام بينالمللى مىباشد، از تغييرات تاريخى كه در دهههاى 80 و 90 در سيستم و نظام جهانى بوجود آمد، آغاز كنم. سقوط شوروى و بلوك شرق سابق منجر به پايان سيستم دوقطبى در جهان گرديد.
مشخصه و خصوصيت نظام بينالمللى در اين روزها، با تشديد همزمان پروسه و روندهاى متناقض توام مىباشد كه شامل همگرايى و واگرايى، جهانى شدن و منطقهگرايى يا تكه تكه شدن، مدرنيزه، پسامدرنيزه و سنتگرايى و نظاير آن مىگردند. ما همچنين شاهد ظهور مجدد روندهايى با ماهيت فرهنگى از قبيل ناسيوناليسم، نژادگرايى و هويتهاى سياسى نيز هستيم.
در دهه 90، كشورهاى غربى به لحاظ شرايط غيرقابل پيشبينى و نامشخص هرج و مرج و همچنين رشد احاطه كشورهاى سرمايهدارى پيشرفته، به عنوان مشخصههاى بارز نظام بينالمللى قلمداد مىگردند. جهانشمولى و جهانى شدن كه عمدتا حوزه اقتصاد و ارتباطات در نظام جهانى را دربر مىگيرد، با منطقهگرايى فرهنگى و تكه تكه شدن همراه شده است.
هويت در هر سطح و ميزان، تنها در ارتباط با "ديگرى" و يك شخص متفاوت، قبيله، نژاد يا تمدن قابل تعريف است. به طور تاريخى، قوانين و مقررات، اعمالكننده رفتارهايى در قبال افرادى كه مشابه ما بوده و آنهايى كه متفاوت هستند، مىباشد. قوانين ملل مسيحى در برخورد با يكديگر با آن دسته از قوانين كه مربوط به برخورد با مسلمين بود، تفاوت داشتند. مسلمانان نيز در قبال افراد "دارالسلام" و "دارالحرب" رفتار متفاوتى دارند. افراد نيز براى تعريف و مشخص كردن خود، نياز به ديگران و دشمنانى دارند.
آنها به طور طبيعى، افرادى را كه شبيه نيستند، به عنوان تهديد و غيرقابل اعتماد تلقى مىكنند. "ما" در قبال "ديگران"، تقريبا به شكل يك روند و تمايل جهانى تبديل شده است. در دنياى معاصر، لفظ "آنان"، عمدتا به افرادى از تمدنهاى متفاوت اطلاق مىشود. پايان جنگ سرد منجر به خاتمه درگيرى نشد، بلكه منجر به پديد آمدن هويتهاى جديد فرهنگى و همچنين الگوهاى اغتشاش جديد در بين گروههايى از فرهنگهاى متفاوت گرديد.
تجديد سنتگرايى كه در برهههاى اخير توسعه بسيارى داشته است، به معنى بازگشتبه چيزهايى كه قبلا وجود داشته و يا حفظ پديدههاى سنتى و كهنه نيست، بلكه عكسالعمل به بعضى تاثيرات داخلى و يا خارجى و پاسخى به مسائل فورى و ضرورى روز مىباشد كه به واسطه تكرار تاريخى مبتنى بر سنت، مشروعيتيافته و خود را به منزله يك طرف خودى در جهت توسعه در مقابل و مخالفتبا طرف بيگانه نشان داده است. به طور مشخص، ما در اين عملكرد، جوهرههايى از بنيادگرايى را كه از ديد بسيارى به منزله "مانيفيستخوديت" تلقى مىگردد، مشاهده مىكنيم. تجديد سنتگرايى هيچ چيز به غير از رد كردن توسعه با محوريت و مركزيت اروپايى و به شكل دقيقتر، با محوريت اروپاى غربى (آنچه كه مدرنيزه ناميده مىشود) نمىباشد. تجديد سنتگرايى، با جهانى شدن تمدن غربى و ارزشهاى آن به مبارزه و چالش برخاسته، اين مساله را كه تمدن غربى به عنوان نماينده توسعهيافتگى در حد اعلاى درجه مىباشد، مورد سؤال قرار مىدهد.
از زمانى كه توسعه سرمايهدارى اروپايى باعثبوجود آمدن اقتصاد جهانى و بازار جهانى شده است، توسعه غير برابر وجود داشته كه هنوز نيز ملموس است; توسعهاى نابرابر و وابستگى غير متناسب يكطرفه بين مركز توسعه يافته و محيط پيرامون غير توسعهيافته نظام جهانى. اقتصاد جهانى و بازار جهانى در طول استعمار اروپايى و در نتيجه جريان يافتن سرمايه اروپايى به مناطق غير اروپايى جهان، با هدف شكل دادن دنياى غير اروپايى، بر پايه ديدگاههاى خود صورت گرفت. قدرتهاى استعمارى، مناطق غيراروپايى را با توسل به زور، نهتنها در بعد اقتصادى و سياسى، بلكه در زمينه فرهنگى، به صورت يك وابسته درآوردند. اروپاييان با قائل شدن به برترى و تفوق، ماهيت و جوهره و طرز تفكر و فرهنگ اروپايى، سنتها و فرهنگهاى منطقهاى را ناديده گرفتند; چرا كه اين فرهنگها با آنچه در اروپا وجود داشت، متفاوت بودند. اين حالت هيچ چيز به جز يك ماموريت تمدنسازى با طرح برترى و جهانى بودن فرهنگ اروپايى نبود و اين موضوع در خصوص جهان اسلام نيز صادق بود.
غربى كردن باعث از بين رفتن و تخريب شيوههاى زندگى قديمى و منجر به پديد آمدن نوعى احساس مقاومت در قبال پذيرش عناصر خارجى جديد و همچنين احساس خطر شديد نسبتبه حفظ هويت و فرهنگ گرديد. در حال حاضر نيز تقريبا كليه موضعگيريها و اقدامات تمدن اسلامى، در واقع، پاسخى به چالشهاى اروپايى و عكسالعملهايى به رفتارهاى گذشته تمدن و فرهنگ اروپايى در قبال تمدن اسلامى مىباشد.
غرب در تلاش است كه موقعيتبرتر خود را دائمى نمايد و به اين تلاشها نيز ادامه خواهد داد تا از منافع خود به عنوان منافع جامعه جهانى دفاع كند. اين جمله (جامعه جهانى) به شكل يك اسم جمع، به منظور مشروعيت جهانى دادن به اعمالى كه منعكس كننده منافع آمريكا و قدرتهاى غربى است، درآمده است. به عنوان نمونه، غرب تلاش مىكند كه اقتصاد جوامع غير غربى را به يك سيستم اقتصادى جهانى ملحق نمايد كه كنترل و سيطره آن را در دست دارد. غرب از طريق صندوق بينالمللى پول و ديگر سازمانهاى اقتصادى بينالمللى، منافع اقتصادى خود را توسعه و سياستهاى اقتصادى را كه از ديد آنها مناسب است، بر ساير ملل نيز تحميل مىكند. غيرغربىها نيز هيچ گونه مضايقهاى از اينكه به شكافهايى كه بين اصول غربى و اقدامات غرب وجود دارد، اشاره كنند، ندارد. دموكراسى در اين جوامع، تشويق و ترويج داده مىشود، ولى تا آنجايى كه منجر به روى كار آمدن بنيادگرايان نگردد، كشورهاى ايران و عراق جهت عدم تكثير سلاحهاى هستهاى مورد موعظه و اندرز قرار مىگيرند، ولى اين واقعيت در مورد اسرائيل وجود ندارد. تجاوز عليه كشور نفتخيز كويتبه شكل بسيار گستردهاى دفع مىگردد، ولى نه در قبال بسيارى ملتهاى ديگر. عملا معيارهاى دوگانه، بهاى غير قابل اجتناب جهانى شدن اصول استاندارد مىباشد. تعريف كردن معنى اسلام كار بسيار مشكلى است. در غرب، 2 نوع ديدگاه كاملا متضاد از مفهوم نادرست اسلام وجود دارد. اولى را مىتوان ديدگاه سكولاريزم و ديگرى را ديدگاه استبدادى و توتاليتر ناميد كه تعريف دوم نيز به طور نامتجانس با ويژگى بنيادگرايى و همچنين شرقگرايى مشخص مىشود. بسيارى از مردم، اسلام را بر پايه مفهوم سكولاريزم اروپايى از مذهب تلقى مىكنند كه محدود به مباحثخداشناسى، پرستش خدا، تنظيم روابط بين انسان و خدا و زندگى شخصى محدود مىگردد. بصورت جزئى نيازى به رد اين ديدگاه نيست; چرا كه تعريفات ارائه شده، كاملا واضح و روشن مىباشند. ديدگاه مدرن و سكولاريزم از مقوله مذهب، به منزله يك سيستم مبتنى بر اعتقادات شخصى، اسلام را كه در ديدگاهها و نظرات خود جامع است، به حدى غيرطبيعى عرضه مىكند كه از فرمهاى مورد پذيرش سكولاريزم مدرن دور مىشود. بنابراين در اين حالت، اسلام به شكل تهديدهاى افراطى، غيرعقلانى و غير جامع درمىآيد.
بر پايه ديدگاه افراطى ديگر، اسلام مشتمل بر همه شؤونات بوده و مسؤول و عهدهدار تمام امور در دنياى اسلام و كليه حوادث سياسى، فرهنگى، اجتماعى و اقتصادى بخشى از اسلام مىباشد. به طرز نامتجانسى، شرقشناسان غربى و اسلامگرايان و يا بنيادگرايان اسلامى نيز داراى ديدگاه مشابهى هستند.
همان گونه كه مىدانيد، در دهههاى 60 و 70، بحثهايى پيرامون مطالعات اسلام و خاورميانه بوجود آمد. بعضى نظريهپردازان چپگرا (انورعبدالمالك، سمير امين، ماكسيم رودنسيون و ديگران) اكثرا از كشورهاى جهان سوم و بعضا اروپايى، به شدت از غرب، به لحاظ نوشتههاى آنها در مورد اسلام و خاورميانه، انتقاد نمودند. يكى از مهمترين موارد مربوط به انتقاد از شرقگرايى نيز تقريبا يك ابتكار غربى و شرقشناسى، ( ORIENTALISM) نيز كه چگونگى نزديكى به شرق مىباشد و ناشى از جايگاه ويژه شرق در تجارب اروپاى غربى است، غرب را در تعاريف و ديدگاههاى آن يارى كرده است. شرق توسط غرب بوجود آمد و توسط غرب نيز جهتدهى گرديد. ديدگاه شرقشناسى، يك پايه و اساس سنتى زبانى و فرهنگى است كه از مطالعات كلاسيك ناشى شده است.
تمايلات بسيارى از شرقشناسان كه كاملا مثبتبوده، كشف ويژگيهاى توسعه در جهان اسلام است كه باعثشده توسعه در اين منطقه، در مقايسه با توسعه در غرب، به شكل منحصر به فردى بروز نمايد. اين افراد نيز اغلب به لحاظ غلتيدن به جهات افراطى ديگر، نظير كم اهميت تلقى كردن تفاوتها در بين مناطق اسلامى، انكار بعضى روند تحولات مشابه بين اروپا، غرب و دنياى اسلام و تلقى از اسلام به عنوان يك تفكر مجرد و پايدار توتاليته، از اهداف خود دور گرديدهاند.
دنياى اسلام يك واحد يكپارچه است كه همه چيز را مىتوان با مشخصه اسلامى بودن تشخيص داد. طبق معمول، حقيقت را مىتوان در بين دو قطب اين دو ديدگاه افراطى پيدا نمود. اسلام داراى مقولهاى بس وسيعتر از مفهوم مذهب در غرب سكولاريزم است، ولى اين نيز صحيح نيست كه جوامع اسلامى قادر به جدا كردن دين از سياست نمىباشند. مجموعه تاريخ اسلام به عنوان يك پروژه تمدنى و سياسى با محاسبات واقعگرايانه و سياسى و روابط بين قدرت احاطه شده بوده است. هيچ گونه سياست اسلامى و يا اقتصادى اسلامى واحد كه بتوان از متن كتاب مقدس بدست آورد، وجود ندارد.
البته اسلام مذهبى است كه به مفهوم كلمهاى آن، سنتى و سنتگرا مىباشد. اسلام سيستمى است كه تشكيل دهنده و هماهنگكننده كليه جوانب زندگى مىباشد، يك سيستم مبتنى بر استانداردهاى اخلاقى تا يك دكترين اجتماعى و اقتصادى، يك سيستم حقوقى، تمدن و فرهنگ و يك سيستم حكومتى و سياسى و تنظيمكننده رفتارها. اسلام يك سيستم همهجانبه، شيوه مشخص زندگى و روش مشخص درك جهانى مىباشد. اسلام ادعا دارد كه در كليه جنبههاى زندگى تاثير و نقش تنظيمكننده دارد. البته بين آنچه كه توسط يك مذهب ادعا مىگردد كه بر زندگى مردم نقش دارد، با نقش واقعى كه اين مذهب در جامعه ايفا مىكند، تفاوت وجود دارد. در اينجا مايل نيستم به درگيريهاى كه به تفسير از اسلام مربوط مىشود، وارد شوم، بويژه آن بخشى كه مربوط به روابط اسلام با سياست مىباشد. همان گونه كه مشهور است، اين مباحث در عصر مدرن با فعاليتهاى علمى و درس على عبدالرازق كه در سال 1925، اندكى پس از سقوط سلسله خلفا در تركيه، اثر خود به نام "الاسلام و اصول الحكم" را به عنوان پاسخى به كار محمد رشيد رضا تحت عنوان "الخليفة اوالامامة العظمى" نگاشت، آغاز گرديد. در حالى كه نوشتههاى "رشيد رضا" توضيح سيستماتيك از "دولت اسلامى"، بر پايه نزديكى بين مذهب و سياست مىباشد، عبدالرازق طرفدار جدايى و افتراق بين مذهب و سياستبوده، اسلام را به عنوان دينى كه مطلقا جدا و مستقل از مقوله سياست مىباشد، تعريف مىكند.
اسلامشناسان، امروزه جدايى دين از سياست را رد مىكنند. متفكران اسلامى به شدت به سكولاريزم كه از ديد آنها غيراسلامى تلقى مىشود، حمله مىكنند. بايستى تاكيد شود كه نهضتهاى اسلامى يا بنيادگرايى، پاسخى به مشكلات جارى است و عمدتا داراى طبيعتسياسى و يا اجتماعى قلمداد مىگردد. هركجا كه نهضتهاى اسلامى يا بنيادگرايى رشد مىكند، در واقع، به مسائل و مواردى كه جوامع با آنها مواجه هستند، پاسخ مىدهند. اين پاسخها، وجوه و خصوصيات گوناگونى دارند. اسلامگرايى، نيرويى كه از يك مركز جهتدهى شود، نيست. ما بايد بين نيروهاى راديكال و ميانهرو تفاوت قائل شويم. مايلم در اينجا به ديدگاه متفاوت اين دو تفكر پيرامون بناى مؤسسه مشورتى (شورا) اشاره كنم. از ديد راديكالها، شورا عبارت از اقدامات كارشناسان علماى خبره و توانا مىباشد. برعكس، ميانهروها نظريه شورا را به گونهاى فراتر و وسيعتر از انتخابات و شكل پارلمانى تلقى مىنمايند. اين دو شاخه شدن و ديدگاه دوگانه، مساله بسيار مهمى است كه اغلب، حتى در نوشتههاى اسلامشناسان نيز ناديده گرفته مىشود.
تفاوت قائل شدن بين اسلام به عنوان يك مذهب و يك سيستم مبتنى بر معيار اخلاقى و يك ايدئولوژى سياسى، موضوع فوقالعاده مهمى است. اسلام به منزله ايدئولوژى مخالفان سياسى عليه نظامهاى حاكم در خاورميانه مبدل شده است. همچنين توجه به اين نكته نيز حائز اهميتبسيار است كه تجديد حيات سياسى اسلام، بسيار زودتر از انقلاب اسلامى ايران و از زمان شكست جنگ سال 1967 آغاز گرديد.
بازگشت مجدد به اسلام و يا تجديد حيات و رنسانس اسلامى يك بخش ارگانيك از روند جهانى تجديد سنتگرايى مىباشد و ظهور بنيادگرايى نيز يكى از جنبههاى تجديد اسلامگرايى است. به علاوه، بسيار مهم است كه تاكيد گردد، تجديد اسلامگرايى نيز مساوى با نقض قواعد جوامع متمدن و يا اصول دموكراسى نمىباشد. در دنياى اسلام، به همان اندازه جنبههاى دموكراسى وجود دارد كه عليه آن موجود است.
در سطوح نظرى و تئوريك، نوعى درگيرى مبنى بر خصومتبين اسلام و مسيحيت وجود دارد، گرچه از ديدگاه مذهبى، شباهتهايى نيز بين اين دو دين موجود است. هر دو مذهب مدعى يك نوع ماموريت الهى هستند. همان گونه كه در قرآن مجيد آمده است و انالدين عندا... الاسلام (سوره آل عمران، آيه 19) و رضيت لكم الاسلام دينا (سوره مائده، آيه 3).
نام "كاتوليك" نيز به معنى "جهانى" مىباشد. كلمه ارتدوكس به معنى پيروى از راه و سرنوشتحقيقى است. در خصوص رابطه اسلام با مذاهب ديگر (در وهله اول مسيحيت)، يك واژه و اصطلاح مهم است كه در قرآن آمده است و آن واژه "اهل كتاب" است. 2 نوع تفسير، يكى تنگنظران و ديگرى مبتنى بر سعه صدر، در مورد "اهل كتاب" وجود دارد. از ديد تنگنظرانه، تنها مسيحيت و يهوديت جزء ايمانآورندگان محسوب مىشوند; چرا كه آنها به رسالت پيامبران اقرار نمودهاند. مساله اين است كه از بين مذاهب موجود در زمان ما، تنها نام مسيحيت و يهوديت در قرآن ذكر شده است. البته در بعضى جاها نيز از مسلمانان، مسيحيان، يهوديان و صائبين نام برده شده است (سوره بقره، آيه 62). در سوره حجر آيه 17، از "المجوس" نيز نام برده شده است. بعضى كارشناسان معتقدند كه اگر "صائبين" تنها به دليل اقرار به دين و پذيرش يك كتاب آسمانى، اهل كتاب هستند، دليلى وجود ندارد ديگرانى نيز كه اقرار به يك مذهب نموده و يك كتاب آسمانى را پذيرفتهاند، از برخورد مشابهى بهرهمند نباشند.
در طول 1400 سال گذشته، مسيحيان و مسلمانان اغلب با يكديگر خصومت داشته، ولى در فصلهاى تاريخى ديگر، آنها در يك همزيستى مسالمتآميز به سر بردهاند. از ديد مسيحيت، اسلام دربردارنده تهديدى دوگانه مىباشد، هم مذهبى و هم سياسى كه اغلب اروپا را تهديد به تاراج و تهاجم كرده است. ابتدا اين تهديد در ) POITIERS به سال 732 م) و نهايتا نيز در دروازه وين (1683 و 1529) بوده است. بعضى مورخين و تاريخشناسان معتقدند چنانچه مسلمانان در POITIERS وادار به عقبنشينى نمىگرديدند، ممكن بود زبان آكسفورد و در واقع اروپا، عربى باشد. من علاقهمند به تصور اين نكته هستم كه چنانچه اعراب در POITIERS پيروز مىشدند و اروپا اسلامى مىگرديد، چه اتفاقى ممكن بود بيفتد.
چندين حادثه و اتفاق در تاريخ وجود دارد كه تاثيرات دائمى و بسيار مخربى، در مقايسه با جنگهاى صليبى، بر روابط اسلام و مسيحيتبه جا گذاشته است. 2 افسانه در مفهوم غربى جنگهاى صليبى تاثير و نفوذ داشته است: اول اينكه در اين جنگها، اين مسيحيتبود كه پيروز گرديد و دوم اينكه، جنگهاى صليبى، صرفا به منظور آزادى بيتالمقدس صورت گرفت. براى مسلمين، خاطره جنگهاى صليبى بر پايه بارزترين نمونه از نظامىگرى مسيحيت استوار مىباشد كه به نوعى، مبين پيشتازى زودرس تجاوز امپرياليسم مسيحيت غرب و همچنين يادآور بارز خصومت زودهنگام مسيحيت در قبال اسلام مىباشد.
به عنوان يك جمعبندى نهايى، مايلم به اين سؤالات پاسخ بدهم: آيا اسلام واقعا غرب را تهديد مىكند؟ پاسخ من بسيار كوتاه است: نه.
يك اسلام يكپارچه وجود ندارد و عنوان تهديد يك برچسب و عنوان غير مشخص و مبنى بر بار ايدئولوژيك مىباشد و اين ويژگى، در مورد اسلام بنيادگرا نيز صادق است. اختلاف بين چهرههاى گوناگون اسلام و اسلام سياسى و اسلام بنيادگرا و تفاوت ديدگاههاى آنها، مانع از يك اقدام متمركز و باصطلاح حمله غرب عليه اسلام مىگردد.
كشورهاى وابسته به جهان اسلام، متعلق به مناطق توسعه نيافته دنيا مىباشند. افزايش شكاف بين كشورهاى شمال و جنوب كه به معنى شكاف بين كشورهاى توسعه يافته و توسعه نيافته و غنى و فقير مىباشد، در مقياس جهانى، به عنوان يكى از مهمترين مشكلات مبدل شده است. كشورهاى اسلامى به شكل ناموزونى، به قطب جهانى اقتصاد وابسته مىباشند. بنابراين، امكان يك نوع "خطر اسلامى" بزرگ نمىتواند وجود داشته باشد و اين، نهتنها به دليل آن است كه كشورهاى اسلامى نماينده نظامهاى مبتنى بر قانون در جهان شناخته نمىشوند، بلكه به دليل ضعف بسيار زيادتر آنها در مقايسه با غرب نيز مىباشد.
البته بعضى گروههاى افراطى شبه نظامى از شاخه اسلام سياسى، تحقيقا عوامل خطر و يك عامل خطر امنيتى براى كشورهاى غربى محسوب مىگردند. اقدامات تروريستى، مردم را با هراس مواجه كرده، احساسات و رفتارهاى ضداسلامى آنها را تقويت مىكند.
مهاجرت نيز يك عامل خطر در كشورهاى اروپاى غربى به حساب مىآيد. در دهه 1990، مهاجرين به شكل فزايندهاى از جوامع غير غربى به اين كشور آمدهاند. در اوايل دهه 1990، دوسوم مهاجرين در اروپا مسلمان بوده و نگرانيهاى اروپاييان از مهاجرين، بيش از همه، ناشى از مهاجرت مسلمانان مىباشد. اگرچه ارائه آمار دقيق امكانپذير نيست، ولى شواهد و آمار تقريبى، حكايت از حضور حدود 7 ميليون مسلمان در غرب دارد. چالش مربوط به اين افراد نيز هم از بعد جمعيتى و هم از بعد فرهنگى مىباشد. 10 درصد تولدها در اروپاى غربى در بين مهاجرين صورت مىگيرد. جوامع اسلامى و مسلمانان جذب فرهنگ كشورهايى كه در آن زندگى مىكنند، نگرديدهاند و با كمال نگرانى، شواهدى نيز در اين رابطه مشاهده شده است.
مخالفت عمومى و خصومت در قبال مهاجرين و پديده مهاجرت در قالب اقدامات افراطى و خشونت عليه اين مهاجرين و جامعه آنها بروز نموده است. احزاب راستگرا، ناسيوناليست و ضد مهاجرت در كشورهاى اروپاى غربى كه مخالف مهاجرت مسلمانان هستند، در مقياس وسيعى، بازتاب و عكسالعملى از احزاب اسلامى در كشورهاى مسلمان مىباشند.
ساموئل هانتينگتون كاملا بدبين است: افزايش گرايشات ضد غربى مسلمانان با نگرانيهاى رو به تزايد غرب نسبتبه "تهديد اسلامى" كه بويژه از جانب افراطگرايان اسلامى احساس مىشود، همزمان و به شكل موازى به پيش رفته است. از ديدگاه من، اسلام به معنى هيچ نوع تهديد نمىباشد، ولى به مثابه چالش براى غرب است. اين چالش بيشتر در مورد آنهايى صادق است كه براى تمدن غربى مفهومى جهانى را قائل هستند و آنهايى كه متقاعد به برقرارى و استيلاى غرب و ارزشهاى غربى مىباشند. غرب، تنها تمدن موجود نيست، بلكه به منزله يكى از تمدنهاى رايج است و اين مساله در مورد اسلام نيز صادق است. آيا "تهديد اسلامى" نيز وجود خارجى دارد؟ با يك ادراك بلى، درست همان گونه كه مىتوان "تهديد مسيحى" را نيز بيان نمود، اسلام مىتواند به منظور توجيه تجاوز و جنگ، ظلم و بىعدالتى نيز مورد استفاده قرار گيرد. اسلام همچنين تهديدى عليه تفكرات جهانى با مركزيت اروپايى نيز مىباشد كه مساله آن را مورد سؤال قرار مىدهد. اسلام مىتواند تهديدى عليه بعضى حكام خودكامه و تهديدى عليه سركوبهاى حكومتى و ديكتاتورى نيز باشد. فعاليتهاى اسلامى اغلب مؤثرترين و پرصداترين انتقادات و سازمانهاى اسلامى نيز سازمان يافتهترين نيروهاى اپوزيسيون قلمداد مىگردند.
سرانجام، اسلام به مفهوم تهديد عليه خود نيز مىباشد. حداقل اسلام سياسى و يا اسلامگرايى نيز از طريق قدرت تحريك خود و اينكه آيا قادر خواهد بود يك دولت مؤثر و كارآ بوجود آورده، برنامهاى جهت تغييرات اجتماعى سياسى فراهم كرده، ارتباطى بين اعتقادات اسلام سنتى و ساختارها و وقايع اجتماعى سياسى دنياى معاصر ايجاد نمايد، مورد چالش قرار مىگيرد، ولى اسلامگرايى توفيقاتى نداشته و نتوانسته است كه به نحو مؤثر و عمدهاى، صحنه سياسى خاورميانه را تغيير دهد. در اواخر دهه 1990، رژيمهاى مربوط به دهههاى 80، كماكان بر سر قدرت هستند و جنگ خليج فارس باعثبوجود آمدن سيطره آمريكا گرديد و اسلامگرايى نيز انگيزههاى اصلى خود را از دست داده است.
اسلام معاصر بيشتر از آنكه يك تهديد باشد، يك چالش است. غرب را به چالش مىطلبد تا اينكه تنوع تجارب مسلمانان را درك نموده و بشناسد. همچنين چالشى براى دولتهاى اسلامى است كه نسبتبه درخواستهاى مردم خود در ارتباط با آزادسازيهاى سياسى و مشاركت وسيعتر در صحنههاى سياسى مسؤوليتپذيرى بيشترى داشته باشد. همچنين وجود نيروهاى مخالف مسالمتجو را تحمل كرده و نسبتبه بنيادگذاشتن ساختارهاى دموكراتيك، اقدام مناسب به عمل آوردند. به علاوه، قدرتهاى غربى را به چالش مىطلبند تا به ارزشهاى دموكراتيك ارائه شده توسط خود آنها پاىبند باشند.
اجازه مىخواهم سخنان خود را با عبارتى از قرآن خاتمه دهم، سوره حجرات آيه 13: و جعلناكم شعوبا و قبائلا لتعارفوا. و ما شما را به صورت گروهها و قبائل مختلف درآورديم تا اينكه قابل شناسايى باشيد و ما افراد قبائل مختلف را خلق كردهايم تا اينكه همديگر را بشناسند. تلاش براى شناختبهتر از يكديگر و گفتوگو براساس آن، اين مهمترين اسلحه و حربه بر ضد هرگونه تهديد، چه از جانب غرب و چه از جانب اسلام مىباشد.
منبع: سفارت ج. ا. ا. - بوداپست
پىنوشتها:
1) پروفسور رشتوانى، (Zsolt Rostovanyi) ،اسلامشناس معروف مجارى و رئيس مؤسسه مالى مطالعات ديپلماتيك وابسته به دانشگاه اقتصاد و از صاحبنظران مسائل اسلام و غرب، مقاله حاضر را در اجلاس سفراى كشورهاى اسلامى در بوداپست ارائه نموده است.
2. The Roots of Muslim Rage
3. Nepszabadsag
4. New Boggyman In The Horizon
منبع : سولت رشتوانى (1) ترجمه: جعفر اكرمى ابرقوئى
